اسباب کشی کردیم به خانه جدید

http://sajjad.ruhollah.org


بر روح خدا سلام ما را برسان


بر روح خدا پیام ما را برسان
دلتنگی بی تمام ما را برسان
از جانب ما ببوس رویش بانو
دیدیش اگر سلام ما را برسان

محسن رضوانی

پ.ن:نامه امام روح اله به همسرشان در سفرحج
«تصدقت شوم؛ الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آينه قلبم منقوش است. عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوشي در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم. حقيقتا جاي شما خالي است. فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد... ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله.»
خاطراتی از همسر مکرمه امام در خصوص حضرت روح اله

بیست و دو سال بعد از ان روزها

کتاب دشت شقایق های محمد رضای بایرامی اولین کتابی است که در سال 88 می خوانم، خاطرات سربازیش است در خلال سال 66و 67کتاب خواندنی از آب در آمده و چه خوب موقعی هم هست درست بعد از سفر، وقتی هنوز حال و هوای مناطق عملیاتی جنوب را دارم. حالا بگذریم که فرصتم تا امتحان محدود است و باید شروع کنم به خواندن و مرور درس ها.
از بی آبی میگوید از تانکر کوچکی که به خط می اید و نصف آبش هم در دست انداز ها و چاله چوله ها و تکان های ماشین به هدر میرود و اندک ابی که میماند کفاف خوردن را هم نمیدهد در گرمای تیر و مرداد 66 چه برسد به شستن ظرف ها، پس ظرف ها را با روزنامه تمیز میکنند و بالتبع سر وضع رزمندگان قابل تصور است وقتی یکی از آنها میگوید باید به عقبه برود که یک ماه است حمام نکرده مورد تمسخر و مزاح دیگران قرار میگیرد که وسواسی شده ای که اینقدر زود به زود به حمام میروی و قس علی هذا. و این روزها بیست و دو سه سال بعد وقتی آن مناطق را میبینم در آخرین روزهای سال و هوای نه چندان گرم منطقه چاره ای نیست سر به تعظیم فرود آورم در برابر آنها که مردانه ایستادند  تا ما بمانیم، مناطق میانی جبهه خوزستان بیابان بود و حتا در این روزهای اسفند تحملش سخت بود چه برسد به دمای 60 درجه خرداد و تیرو مردادش.چهره های سوخته خادمان شهدای مستقر در فکه حکایت از آفتاب سوزانی داشت که آنها را در این چند روز به این روز انداخته بود و ادم را از ارجاع به چهرهای سیاه شده سربازان و مرزداران مستقردرپاسگاههای مرزی بی نیاز میکند . خادمانی که  روزها بود به علت کمبود اب استحمام نکرده بودند میگفتند اب با تانکر میاید مخصوص زایران است که تجدید وضویی کنند و به زیارتشان برسند و حتا آب وضوی خودشان را سهمیه بندی کرده بودند و سید حق داشت که هر جا که رفتیم تذکر دهد به موقع وضو که برادر شیر آب را درفواصل وضو ببند. درست بیست و چند سال بعد در حالیکه جنگی نیست و جاده های مواصلاتی اعم جاده های نظامی و غیر آن اکثرن اسفالته اند امکان اب رسانی میسر نیست و منابع آبی محدود است منابعی که در خرمشهر و آبادان و اهواز نیز حکم طلا دارد چه برسد در بیابانهای فکه و چزابه و دهلاویه.
شاید پس از این از مظلومیت ساکنین و بومی های منطقه بیشتر نوشتم

پ.ن: حلول سال جدید را تبریک و تهنیت عرض میکنم و امیدوارم تقویم انتظار در سال 88 متوقف شود
هنوز مشکل قالب اینجا مرتفع نشده است ان شاالله همین روزها اسباب کشی میکنیم خانه جدید

در جستجوی نور

از پاییز سال 80 تا آخرین هفته سال 87 هفت سالی گذشته و در سالها به هر در زدم که بار دیگر مشرف شوم به کربلای جبهه های ایران اعم از جنوب و غرب نشده بود و باورم شده بود که راهم نمیدهند. اما امسال که نمی خواستم بروم طلبیده بودندم و از روزی نمی شود فرارکرد. 22 و 23 اسفند ماه امتحان داشتم اما عباس اینقدر پاپی شد و حتا برای این که بهانه را از من بگیرد تاریخ اردو را تغییر داد ولی من امسال هزار کار نیمه تمام داشتم و باید در اخر سال درستشان میکردم از پایان نامه اصلاح نشده تا بیش از هفتاد روز اصفهان نرفتن اما این بار طلبیده شده بودم شاید هم به قول سید پوبان  دعوتم ناکرده بودند خواسته بودنم برای اتمام حجت.هر چه بود من 24 اسفند در اتوبوس بودم و راهی کربلای ایران.

تمام زحمت اردو با عباس بود که بسیجی وار بار اردو را یک تنه کشید که ان شاالله نزد خدای شهیدان ماجور باشد و از حق نباید گذشت اگر احسان و ابوالقاسم و  اون یکی عباس و مصطفا و مسعود  و...نبودند هم که اردو رو هوا بود. بگذریم چه داستان ها داشتیم برای ثبت نام، از اول قرارمون بچه های دانش اموز بود بچه هایی که وبلاگ دارند و انها که مستعدند برای وبلاگ نوشتن اما امان از حرف مردم و شیطنت بعضی که نانشان در گرو کوبیدن بر طبل اختلاف هاست و آتش سوزاندان صالح با فخری تلفنی صحبت میکند و تبلیغات هفته ماقبل اردو در سایت قرار میگیرد تا شبهه هرگونه موازی کاری هم از بین برود هرچند در دروازه بسته میشود اما در دهان مردم...

و ما سحر گاه عید میلاد پیامبر اعظم(ص) و امام صادق(ع) در دوکوهه ایم 3-4 ساعت تاخیر به خاطر یه تصادف کوچک در پیچ های خرم آباد و سحرگاهان در دوکوهه بودیم. وضو از حوض روبه روی حسینه همان حوض شهادت و نماز و دو سه ساعت خواب که نتیجه اش عقب افتادن از برنامه  و حذف پل کرخه از برنامه اردو است به سمت  اهواز میرویم و مقر شهید محمودوند و زیارت شهدای گمنام که چند روزی بود در پیکرهاشان پیدا شده بود و این خبر که کمتر از یک هفته پیش در شرهانی شهیدی یافته اند. و این ارزو که کاش کمی این بچه دبیرستانی ها منظم بشوند تا بتوان زیارت شرهانی را هم داخل دربرنامه اردو گنجاند و نمیشود. باید از اروند بگویم و شلمچه و طلاییه و خونین شهر و مسجد جامعش و چزابه و دهلاویه و فکه و فتح المبین اما به قول سید حکم مناطق مختلف مثل شب های محرم میمونه عده ای شب سوم حال میکنند و حضرت رقیه عده شی قاسم و عده علی اکبر و عده ای حضرت عباسیند و شب تاسوعا و تو چگونه میتوانی درک کنی برمن چه رفت در هویزه. وقتی روشن ترین خاطره ام از سفر قبلم به مناطق عملیاتی جنوب از هویزه بود امسال نیز گویی همان ها برایم تکرار میشد و چه لذت بخش بود خلوت و قبر حسین علم الهدی و یارانش.

اما جالب ترین قسمت، ازان شب آخرست و دوکوهه و ستون کشی به سمت مقر گردان تخریب که همراه بود با ویژه برنامه نور افشانی و انفجار و شلیک تیر و....که گویی وِیژه برنامه ان شب بود و درشبهای دیگر این قسمت جز برنامه نبوده است و از شانس خوب ما در شب چهارشنبه سوری در دوکوهه بودیم و اتش بازی با سلاح های جنگی برایمان تدارک دیده شده بود.
ای کاش فرصت و مجالی پیدا کنم تا درست درمان ازین سفر بنویسم و لطف و عطای شهدا.
و حرف آخر و شاید شیرین ترین قسمت اردو پیامکی بود که در آخرین ساعات اردو به دستم رسیده بود و حاکی از آزادی طلبه عدالتخواه سیرجانی بود


پ.ن: پیشاپیش آغاز سال نو را خدمت کلیه دوستان تبریک عرض مینمایم و رسمن اعلان مینمایم که ازین پس در اینجا خواهم نوشت هرچند این آخرین پست این وبلاگ نخواهد بود




جاودان جانِ جهان! خورشید عالم‌تاب!


اي علي موسي الرضا ، پاكمرد يثربي ، در توس خوابيده
من تو را بيدار مي‌دانم
زنده‌تر ، روشن‌تر از خورشيد عالم تاب
از فروغ و فر و شور زندگي سرشار مي‌دانم
گر چه پندارند ديري هست ، همچون قطره‌ها در خاك
رفته‌اي در ژرفناي خواب
ليكن اي پاكيزه باران بهشت ، اي روح عرش، اي روشناي آب
من تو را بيدار ابري پاك و رحمت بار مي‌دانم
اي (‌چو بختم‌)‌خفته در آن تنگناي زادگاهم توس
-( در كنار دون تبهكاري كه شير پير پاك آيين ، پدرت ،
آن روح رحمان را به زندان كشت ) –
من تو را بيدارتر از روح و راه صبح، با آن طرة‌ زرتار مي‌دانم
من تو را بي هيچ ترديدي ( كه دلها را كند تاريك )
زنده‌تر، تابنده‌تر از هر چه خورشيد است در هر كهكشاني ، دور يا نزديك
خواه پيدا ، خواه پوشيده
در نهان‌تر پردة اسرار مي‌دانم
با هزاري و دو صد، بل بيشتر ، عمرت
اي جواني و جوان جاودان ، اي پور پاينده ،
مهربان خورشيد تابنده،
اين غمين همشهري پيرت ،
اين غريبِ مُلكِ ري ، دور از تو دلگيرت
با تو دارد حاجتي ، دردي كه بي‌شك از تو پنهان نيست
وز تو جويد ( در نماني ) راه و درماني
جاودان جانِ جهان ! خورشيد عالم تاب !
اين غمين همشهري پير غريبت را، دلش تاريك‌تر از خاك
يا علي موسي الرضا ، درياب.
چون پدرت اين خسته دل زندانيِ دردي روان كش را
يا علي موسي الرضا درياب ، درمان بخش
يا علي موسي الرضا درياب
مهدي اخوان ثالث « م – اميد »

سکوت ماموریتش میشود

در و دیوارهای شهر غرقه در ماتمند و مردمان شهر در فکر توطئه، مدینه بی پیامبر چه دلگیر شده است


باران تیر

عقده های بدر و احد

خیبر و غدیر

 جمل و بانوی شترسوار

متجلی شد در باران تیر که بر آسمان می بارید

اربعین


در جهان نشنيده ام تا بود اين چرخ كبود
كز سليمان اهرمن انگشت و انگشتر ربود
دست بيداد فلك دستى جدا كرد از بدن
كز نهاد عالم امكان بر آمد داد و دود
از پى ديدار جانان كرد نقد جان نثار
وه چه جانى ! يعنى اندر گنج هستى هر چه بود
كرد قربانى جوانى را كه چشم عقل پير
چشمه خون در عزاى جانگزاى او گشود
مادر گيتى چنان در ماتم او ناله كرد
تا كه كرشد گوش گردون از نواى رود درود
داد بهر جرعه اى از آب درى آبدار
در كنار آب دريا، آه از اين سودا وسود
قاب قوسين عروجش بود بر اوج سنان
شد باو ادنى روان چون در تنور آمد فرود
از سر نى شاهد بزم حقيقت زد چه سر
گمرهان را جلوه شمع طريقت مى نمود
سربه نى ليكن ز سر عشق جانانش بلب
نغمه اى كان نغمه درمزمار داودى نبود
ديرترسا را گهى روشن تر از خورشيد كرد
گاه پندارى مسيحا بود بردار جهود
بالب و دندان او جز چوب بيداد يزيد
همدم ديگر ندانم داد از اين گفت و شنود
آنچه ديد آن لعل لب از جور دوران كم نداشت
از چه چوب خيزران اين نغمه ديگر فزود

شيخ محمد حسين غروى اصفهانى(مفتقر)
 

آقای کیهان متاسف شدم

یکم گردانندگان روزنامه کیهان اصرار ویژه ای به ظاهر و شکل کلاسیک روزنامه کیهان دارند و باید تغییرات جزیی که در این سال ها در این روزنامه روی داده است نظیر رنگی شدن و یا تغییر نوبت چاپ به صبح . حتا صفحه نسل سوم را تغییرات  بزرگی به حساب آورد.

دوم بر این عقیده ام که حصار ظاهر سنتی روزنامه پتانسیل بزرگی که در این سالها در تحریریه سترگ کیهان بوده و تربیت شده اند را در شکوفایی کیهان به کار نگرفته است افرادی که به حکم تجربه قابلیت اداره نه تنها یک روزنامه که گرداندن یک خبرگزاری را هم دارند.

سوم کیهان را دوست داشته ام حتا اگر به جای خریدن به سایت تازه متحول شده اش سر بزنم یا از  توئیترش پیگیرش باشم.

چهارم تمام این مقدمه چینی ها از این باب بود که امروز بعد از مدتها به هوس وِیژه نامه 114 صفحه ای 30 سال با انقلاب، کیهان ابتیاع فرمودیم همان طور که همشهری به خاطر ویژه نامه حضورش خردیدیم و دیروز جام جم را برای ویژه نامه انقلاب ماندگارش.
اما متاسفانه وِیژه نامه کیهان چون سایر ویژه نامه های ضمیمه اش رپورتاژ آگهی سازمان ها و نهادهای حاکمیتی بود به بهانه سی سالگی انقلاب و همان چند مطلب تولیدی کیهان نیز زیر خروارها رپورتاژ آگهی گم شده بود. و جای تاسف بود برایم که نگاه کیهان به ویژه نامه انقلابش همان نگاهی است که به ویژه نامه های هفتگی عکس و خودرویش دارد که از ویژه نامه تخصصی بیشتر آگهی های تخصصی را پیگیری میکند تا مطالب تخصصی را.

برای مظلومیت پاراچنار

از زمان جنگ بییست و دو روزه غزه نام جدیدی وارد گفتمان حزب قاعدین شد و با مبنای اینکه چرا سنی دوستیتان گل کرده است و بدتر از این اتفاقات در پاراچنار رخ میدهد و شیعه کشی کار روزمره یزیدی های پاکستان است و مثله کردن و سوزاندن برنامه ثابت طالبان و قس علی هذا به حمایت مردمی از غزه می تاختند.خبرهای گوناگونی نیز در روزهای اخیر در خصوص فجایعی که در حال رخ دادن در پاراچنار است در سایت های گوناگون منتشر میشود نظیر پاراچنار پاکستان غزه دوم و + که انتشار اینگونه اخبار منجر به واکنش هایی در سطح جامعه شد  در وبلاگستان فارسی مطالبی درج گردید مانند پاراچنار وظیفه ما  یا دوبیتی که  این روزها بسیار برایم پیامک شده است : ای خدا یک نظر به دنیا کن/ غربت شیعه را تماشا کن/ ما که لالیم اردوغان، تو بیا/ قفل پاراچنار را وا کن!

اما امروز در وب گردی هایم به مطلبی برخوردم که حاکی از فاجعه ای بزرگتر از آنچه در پاراچنار رخ میدهد داشت. ما دقیقن نمی دانیم چه خبر است لید مطلب مذکور به اندازه کافی گویاست:
برخی سایت های محترم اخیرا برخی خبرهای قدیمی را در مورد پاراچنار منتشر کرده اند که نفس عمل که عده ای درد شیعیان را درد خود می دانند درخور تقدیر است و حد اقل نتیجه مثبت آن معرفی منطقه شیعه نشین پاراچنار و مظلومیت آن به شیعیان سراسر ایران است ولی اگر این خبر ها به موقع نباشد ممکن است نتائج معکوسی داشته باشد و ممکن است باعث تشویق دشمنان تشیع به اقدامات دیگر علیه شیعیان شود و همچنین ممکن است اگر در آینده اتفاقاتی در این منطقه روی دهد کاربران محترم به دیده شک و تردید به آن بنگرند. این درست است که بیش از 40 نفر از مردان شیعه را سر بریدند و جمعا بیش از 20 نفر را قطعه قطعه کردند و تعدادی را در آتش سوزاندند اما این وقائع قبل از ماه رمضان سال گذشته هجری قمری بوده است و از آن به بعد مسائل دیگری روی داده است. در عاشورا منطقه هنگو – در یکصد کیلومتری شرق پاراچنار - را ناآرام کرده بودند و 18 نفر را شهید کردند اما دشمنان در آنجا نیز در برابر شیعیان شکست خوردند. چه خوب است که مسئولان این سایت ها كه علاقمندند اوضاع شیعیان پاراچنار و اطراف را پوشش دهند بر موثق بودن منابع خبرشان تاکید فرمایند.

در این خصوص مطالعه این مطالب را شدیدن توصبه میکنم:
واقعیت های پاراچنار و شیعه کشی در پاکستان نهادینه شده است از خبرگزاری ابنا که ظاهرن معتبرترین اطلاع رسانی را در این خصوص ارائه کرده است و همین طور این دو خبر از خبرگزاری فارس نگاهی از ورای شایعات به پاراچنار و پاراچنار پاکستان همچنان آرام و بدون درگیری است.
به هر روی اعتراف سختی است اما بزرگترین مشکل ما در عصر خبر و رسانه بی خبری و بی اطلاعی است و از آن دردناک تر بی اطلاعی سایت ها و مراکز خبری ماست در آنچه رخ میدهد.